آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شصت و یکم ...

من زنده ام!!! ... همین دو و برا هستم !... فقط یه مشکل خیلی بزرگ دارم .. اینترنت محل کارم قطعه!! به همین سادگی ... خونه هم اونقدر درگیر و خسته ام که کانکت نشم سنگین تره .. می مونه اینترنت موبایل که کلا باهاش می شه گاهی به بلاگای بقیه یه سر بزنم ... واسه ی همینم هست که فاصله ی دو پستم با هم می شه یک ماه .... 

دیشب که شعبه ۲ بودم و حسابی خلوت بود دیگه کمر همت بستم و روی کاغذ نوشتم ... ( که البته الان تلاشم کامل شد و دارم تایپ می کنم!!).. اینجا خیلی دنجه ... می شه با آرامش فکر کرد ... یه خرده سرده که اگه از هفته دیگه با خودم پتو بیارم اونم حل می شه !! :دی 

خلاصه ... بگذریم ...  

خودتون خوبین؟ دماغتون چاقه؟ زندگی روی روال هست؟ بلاگای نازتونو می خونم ... ولی خب ... با موبایل کامنت گذاشتن واسم مشکله ... به بزرگی خودتون ببخشین .. 

 

منم خوبم ... نزدیک ۲ ماهه با خوابالو دوستم ... از پریروز رفته سفر ... تااااااا سی ام! ... دلم تنگ می شه ولی خب بدم نیست ... فکر می کنم لازمه! فقط می ترسم تا وقتی برمیگرده عقل منم بیاد سرجاش و همه چیز رو بهم بزنم!! از من هیچی بعید نیست ...! 

 

* یه نظر سنجی ... یه عکس از فرفرخان دارم  

۱-به خودش برش گردونم  

۲-آتیشش بزنم؟! 

۳-نگهش دارم! 

 لازمه بگم یه عکس ۱۶*۲۱ آتلیه ای که خیلی هم خوشکله! (بره بمیره!!!) 

(دروغ چرا ... هنوزم دلم واسش تنگ می شه .. بیشتر از سه ماهه رو در رو ندیدمش ... می دونین چیه ؟... محل کار ما ۲۰ متر با هم فاصله داره... منم هر روز که می خوام برم خونه باید از اونجا رد شم ... اینم خودش معضلیه ها ...!) 

 

** نظر سنجی دوم ! کتکم نزنین ها!  

واسه ی ولنتاین چی بگیرم؟ ( البته قبلش بپرسم اصلا کادو بخرم یا نه؟! :دی) 

 

*** بسه دیگه ... اندازه این یه ماهه که نبودم پر حرفی کردم!!!! شرمنده 

 

**** یادم رفت بگم ... عاشقتونم

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 00:07 | سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388 نظرات (1)

شصتم ...

 

باران باشد 

 تو باشی  

یک خیابان بی انتها باشد .... 

 به دنیا می گویم .... خداحافظ ... 

  

* همین ....  

 

بعدا نوشت : 

  * ای فسقلیه حسود همیشه نگرون! خدا هیچوقت تو رو از من نگیره ;) ....

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 23:50 | شنبه 19 دی ماه سال 1388 نظرات (12)

پنجاه و نهم ...

 

 وقتی دوستی به دوست داشتن تبدیل می شه ....   

باید ...  احساس خطر کرد ...

 

* ... 

 

بعدا نوشت ...  

* گفته بودم احساسم به فرفرخان به تنفر تبدیل شده ... خیلی وقته ...  

همین جا هم اعلام می کنم دوست جدیدم (هنوز روش اسم نذاشتم) خیلی ماهه!!! ( تا چشه فرفرخان در آد!)

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 00:33 | شنبه 12 دی ماه سال 1388 نظرات (5)

پنجاه و هشتم ...

 

کم کم تعداد شب یلداهایی که خونه ی پدری نبودم داره از دستم در میره ... پوست کلفت شدم دیگه ... دارم به این همه غربت عادت می کنم گویا ...  اما امسال ...  

چشمامو می بندم و نیت می کنم ... دل توی دلم نیست ... از شروع قصه جرات نکردم از حافظ بپرسم .. اما امشب دلمو می زنم به دریا ...  

با صدای خوندن آروم یلدا چشمامو باز می کنم .... 

" جوزا سحر نهاد حمایل برابرم             یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم  

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز         کامی که خواستم ز خدا شد میسرم  

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر        آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم 

"  

 

* مدتیه خیلی درگیرم ...  

** بعد از یه دوره سردرگمی رابطه ی جدیدی رو شروع کردم ... می شه وقتی اتفاقی دارین از اینجا رد می شین راهنماییم کنین ؟! (پیشاپیش از همکاریتون ممنونم :) )

*** فردا تولد یلدا... خواهر کوچولو تولدت مبارک ...  

**** و مهمتر از همه .... شروع زمستون به همتون مبارک

 

 

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 15:16 | سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 نظرات (5)

پنجاه و هفتم ... ( مرد رویاها ...)

قدیم تر ها مرد رویاهایی بود ... قد بلند و رعنا ... درسخوانده و با کلاس ... قرار بود مثل همه ی مردهای رویاها با اسب سفید ( یا کم کمش با ۲۰۶ خاکستری!) بیاید ... قرار بود همه از آمدنش انگشت به دهان بمانند ... حسودی شان بشود به این بخت بلندم ... قدیم تر ها رویایی بود ...  

اصلا رویا نبود ... قاطی شده بود با همه زندگیم ... منتظرش بودم ...  همان اول که دیدمش می دانستم خود خود خودش است ...

مرد رویاهایم آمد ... همه نشانه ها درست بود ... ولی ... مرد نبود ... 

اصلا شاید هیچوقت مرد رویاهایی نبوده ... همه اش انگار توهم بوده و تمام ... 

بیزار شدم از همه مردهای رویاها ... 

این روزها هنوزم گاهی یکهو مردی می پرد توی رویاهام ... ولی ... چهره اش محو شده این بار ... شاید حتی دیگر خوش تیپ و خوش قیافه هم نیست ... فقط ... شانه ای دارد , به وسعت آسمان ... می شود تکیه کنی و مطمئن باشی که نمیفتی ... 

 

* مرد (زن) رویاهای شما چه شکلیه ؟!  

** عیدتون پیشاپیش مبارک ... :-* 

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 11:42 | جمعه 6 آذر ماه سال 1388 نظرات (12)

پنجاه و ششم ...

 

همه ی خواب پریشبم بودی ... همه ی همش ... ولی توی خوابمم یه جوری تلخ بودی ... یه جوری که وقتی از خواب پریدم باورم شده بود همه این اتفاقا افتاده ... 

نمی دونم دوباره چه مرگم شده ... باز این روزا شدی همه فکر و ذکر و خواب و بیداریم ... از خودم لجم می گیره وقتی اینقدر دلتنگت می شم ... وقتی دلم می خواد همپای آسمون ببارم ... 

امروز بالاخره بغض پاییزی آسمون اینجا شکست ... وای هوا که سرد می شه ... یادته ... توی سردترین شب زمستون زندگیم اومدی ...

 باورش واسه خودمم سخته ... وقتی به فروشنده می گم رنگ سبز و برمی دارم ... وقتی که می بینم از وقتی تو رو می شناسم یه عالمه شال سبز خریدم ... راستی ... هنوزم عاشق رنگ چشمامی؟! ... هی ... دروغ نگو ... نگاهت می گه که هستی ... 

نمی دونم تو با کی داری لج می کنی ... ولی عزیزم ... با تموم این حرفا ... نگران نباش ... با اینکه الان شک ندارم این خواسته ی قلبیه پدرت هم هست ... من هیچوقت باهات ازدواج نمی کنم ...می دونی ... آخه " آدم که با عشقش ازدواج نمی کنه*" ...

  

*اکبر عبدی - فیلم هنرپیشه ... 

** دلمان عجیب گرفته ...  

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 00:21 | یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388 نظرات (14)

پنجاه و پنجم ...

 

امروز تولد یه خورشیده ... خورشیدی که دو سال و اندی از روزی که منو کنار خودش خواسته گذشته ... تو این دو سال من خیلی کم لطفی کردم  و اون خدای رحمت بوده برام ... 

 

* پستمو بعدا کامل می کنم ... فقط اومدم بگم   

تولدش مبارک ...   

 

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 15:27 | جمعه 8 آبان ماه سال 1388 نظرات (7)

پنجاه و چهارم...

 

از دست خودم حسابی دلخورم ... نمی دونم این اتفاق چطوری میفته ... ولی میفته ... می دونم ۹۰٪ تقصیر خودمه ولی همون ۱۰٪ سهم بقیه کار خودشو می کنه ... همیشه هم همین موقع ها پیش میاد ... خودم که به اندازه کافی اعصابم خرده  حرف زور هم که بشنوم دیگه آتیش می گیرم ... با فاصله ی حداکثر ۱۰ دقیقه بعدشم خودم پشیمون می شم ....

تا حالا شده کسی رو از ته دل دوست داشته باشین ( فرق نمی کنه کی باشه ... ) ولی مدام رو اعصاب باشه ؟ ... چیکار می کنین؟ ...  

 

* بعضی از آدما هستن که تا بهشون می رسی دلت می خواد هرچی راز ته دلت هست و واسشون رو کنی ... بدون اینکه بترسی ممکنه سرزنش بشی ...  

 

 

!! نوشته شده توسط دختر زمستون | 07:41 | پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388 نظرات (4)