پنجاه و هشتم ...
کم کم تعداد شب یلداهایی که خونه ی پدری نبودم داره از دستم در میره ... پوست کلفت شدم دیگه ... دارم به این همه غربت عادت می کنم گویا ... اما امسال ...
چشمامو می بندم و نیت می کنم ... دل توی دلم نیست ... از شروع قصه جرات نکردم از حافظ بپرسم .. اما امشب دلمو می زنم به دریا ...
با صدای خوندن آروم یلدا چشمامو باز می کنم ....
" جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
.
.
.
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
.
.
"
* مدتیه خیلی درگیرم ...
** بعد از یه دوره سردرگمی رابطه ی جدیدی رو شروع کردم ... می شه وقتی اتفاقی دارین از اینجا رد می شین راهنماییم کنین ؟! (پیشاپیش از همکاریتون ممنونم :) )
*** فردا تولد یلدا... خواهر کوچولو تولدت مبارک ... 
**** و مهمتر از همه .... شروع زمستون به همتون مبارک 
